تبليغاتX
 سکوت عشق

سکوت عشق

دیدن لبخند آناني كه رنج مي‌برند از ديدن اشك آنان دردناك‌تر است.


غربت را

حتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي

و يا جايي

پشت لحظه هاي آشنا

همين که

عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند

کافيست

تا تو غريب شوي
 

میخواستم دیگه ننویسم ولی بازم این بارم که آمدم خونه

آپ کردم

خیلی نوشته بود اما بازم مثل همیشه پاکش کردم

بزودی زود بازم میرم معلوم نیست برگشتنم کی باشه

ولی هر وقت بیام به کلبه ی دلتنگیهای خودم سر میزنم

جایی که تنها اونجا میتونم راحت باشم 

حتی برای چند دقیقه

همه چیزو فراموش کنم

از همه اونایی که بهم سر میزنن ممنونم حتی اونایی که بهشون سر نمی زنم

یا اونایی که 

میخوان مطلباشنو نوشته هاشنو باز نزارم یا خصوصی میزارن

اونایی که با راهنمایهاشون بهم لطف میکنن

یه دنیا ممنونم از اینکه تنهام نزاشتین

و منو به بزرگی خودتون ببخشید

......

......

یه خواهشم دارم امروز یه دوست ازم خواست واسش دعا کنم

 البته دعا کردم و میکنم اگر خدا قبول کنه دعای من گناه کارو

خواهش میکنم واسه سلامتیش واسه حل مشکلش دعا کنید

واسه منم دعا کنید

ممنونم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط sara | |

 

 

 

بازم خیلی نوشتم اصلا نمیدونم چرا اما دیشب چند ساعت بازم باهات دردو دل کردم

ولی چیزایی نبود که اینجا بازم بزارمش مثل خیلی چیزای دیگه

همشو پاک کردم

 

وقتي آدم دلش مي گيره تنها يه چيز مي تونه آرومش کنه ==> گريه

وقتي آدم دلش مي شکنه فکر مي کنه فقط يه چيز مي تونه مرحم باشه براي دلش ==> گريه

وقتي آدم احساس تنهايي مي کنه تنها مونسش يه چيزه ==> گريه

نميدونم چرا خيلي ها ميگن گريه کار ِ آدم هاي ضعيفه ؟؟؟

من آدم ضعيفي نيستم ولي اونايي که بالا نوشتم در مورد خودم صدق مي کنه

دیشب دلم بدجوري گرفته...حرف ِ يکي از دوستام هم باعث شد دل ِ گرفته ام?  بشکنه

هميشه وقتي دلم مي گيره با کوچکترين حرفي دلم مي شکنه..نمي دونم ! شايد يکي از عيب هايي

که دارم همينه

 

 خيلي سخته آدم تو زندگيش يه دفعه حس کنه زير پاش خالي شده

وبه ته خط رسيده


  گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست  اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی
.

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .


 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم :
آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
.
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .  تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ،

توی این مدت خیلی چیزارو یاد گرفتم از خیلیا


از انسانها غمي به دل نگير؛
زيرا خود نيز غمگينند؛
با انکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند..

+نوشته شده در ساعتتوسط sara | |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

 

آن گاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود تا پلک بزنم تا روی گونه هایم بغلتد.

آنگاه که تنها نشانی بودنت را گم کرده بودم.

آنگاه که از بودن من خسته شدی .

آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید.

من رفتم و خود را به تنهایی سپردم

 و تو در دنیایی قدم گذاشتی که هیچ کس نشانی آن را نمیدانست

به همه درهای بسته سلام می کنم وچه زیباست انعکاس صدا

 درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش نشسته ام خسته و تنها

ا این روزهای .......................... 

"از کوزه برون همان تراود که در اوست"

این جمله رو خیلی شنیدم و خیلی به کار بردم. ولی گاهی فکر می کنم اینکه آدم درون و بیرونش یکی باشه خیلیم خوبه. این در حالیه که درون و بیرون خیلی از ماها با هم فرق داره و حتی کاملا با هم متناقضه.
به چیزی وانمود می کنیم که نیستیم احساسات واقعی رو مخفی می کنیم و در پس حالتهای تصنعی پنهان میشیم. لبخند مصنوعی گریه مصنوعی شادی مصنوعی غم مصنوعی و ...
چرا در ابهام سخن می گوییم و شنونده را در بن بست قرار می دهیم طوری سخن می گوییم که طرف مقابل باید ساعت ها در موردش فکر کنه که تازه بتونه منظور ما را از لابلای انبوهی از جملات مبهم استخراج کنه. چرا احساسات خود را همانطور که هست منتقل نمی کنیم؟چرا در لفافه سخن می گوییم ؟  چرا مکر؟ چرا تفکرات خود را از اطرافیان پنهان می کنیم ؟ چرا دو روئی؟ در پس همه تحسین ها تحقیری و در پس همه راهنمائی ها گمراهی و در پس همه شادی ها حسدی نهفته داریم.

+نوشته شده در ساعتتوسط sara | |